درباره نویسنده
مرد بی نام شاخه‌ای در پائیز ... ... ... ... خشک‌خشک عموزاده‌اَم می‌نامد در کودکی‌اَم خیابانی هست ... ... ... ... با یخ‌های شکسته و چکمه مسیری که بی اسم آن‌جا ماند و از دنیا من شد این که این‌جاست آن که زمستان می‌روبد و در کوچه‌های این‌سوی یک انقلاب در رختخوابی از آهن‌پاره و شیشه‌های خرد هنوز ... ... .. هر بهار جشنی و تولدی تازه می‌گیرد
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
دوستان من
  • دختران دشت
کدهای اضافی کاربر



ادبيات يا همه چيز است يا هيچ چيز
کجای اين شب تيره بياويزم...
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٥/٢/۱٤

 

ٍEROR===

نظرات ()



چون پرده بر افتد....
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٤/۱٢/۱٠

 

 
تو خورشيدي و مي‌روي
وَ من
           از رويِ ديوارها محو مي‌شوم
مرا هم ببر
 
 
من چاره‌اي هست‌آَم
                 که ديگر نيست
التزامِ حضورِ توآم مدام از پي‌اَت
هم‌سايه‌يِ آفتاب‌اَم
تا نورِ تو
         چشمِ زمين را کور نکند
مرا هم ببر
 
 
حافظه‌اي‌اَم پر از يادِ تو
سنگِ سردِ چسبيده بر زمين نيست‌اَم
بردار
     تو مي‌تواني‌اَم
گوشه‌اي از تواَم، گير كرده اين‌جا
من، تواَم
       خوداَت را بِبَر.
 

 

نظرات ()



شمس ما نمی رفت اگر... ...
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٤/٩/٢۸

 
 
خيز تا خاطر بدان ترک سمر قندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
 
 
دو شعر:
اول:
 
 
در متنِ پياده‌رو آب مي‌روند
اين جمله‌هايِ قشنگ
و شعرهايِ ته جيب‌شان را باد
مي‌پيچاند و نمي‌گويد:
آن‌قدر بزرگ و دور مي‌شوند
                    که يادشان مي رود
و اين سمتِ خيابان
                    سرخي‌يِ لبويِ سرِ چرخ
مرا دور انداخته است از تمامِ مشتري‌ها
به يادِ لباسْ راه‌راهِ بچه‌گي‌اَم
که هر روزاَش تنگ نبود و
هر عصر
از خداحافظ تا سلام رد مي‌شديم
دردِ سرِ بزرگ نخي بود که تمام مي‌شد و
بادبادکي بود که مي‌رفت،
                    ما را مي‌برد
و سگي که امروز به سمتِ من مي‌آيد
گربه‌اي بود که بچه‌گي‌ها را ملوس کرده‌بود
 
 
 
دوم:
 
در خلوتِ خصوصي‌يِ خيابان‌هايِ
ـ در ساعت يکِ بامداد ـ
مي‌خواهم دور شدنم را بگيرم پس از اين جاده‌ها
بزنم به صورتِ آسمان
از به هم‌وصلي‌يِ بن‌بست‌هايِ زمين
من بو کرده‌اَم... بو...
ورق بزن
دورِ دورِ دور شو
بويي که از کتاب‌ها مي‌آيد و
استخوان‌هايِ هزار جمجمه
 
در اين دقايقِ هرز
دستي برايِ ابرازِ انگشتان‌اَش مچاله‌اَم مي‌کند
حافظه‌اي پاک‌اَم
و از کنارِ صندلي
خاطرات‌اَم به راه مي‌افتد
خوداَم کنارِِ جو
 
 
 
نظرات ()



به راه باديه رفتن
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٤/٥/۱۸
 
 
باز اَز تو تا من
خانه و خيابان و چند کوچه و پله مانده است تا برسي
و نوشتنِ از تو
          تا خوداَت را به آغوشِ من بريزي
تو حتا معنايِ دستان‌اَت را نمي‌داني
معني‌يِ عطري که مي‌زني تند و
راه مي‌اُفتي ميانِ رگ‌هايِ مغزم
 
کاش کلاغ‌هايِ مسيراَت
                    لااقل نامه‌اي بياورند
برايِ من که اين سويِ سرد درازکردنِ دستي ايستاده‌اَم
که پشتِ فشردن‌اَش به دستانِ تو گرم اَست
در جايي که هر سلولِ سيبري زده‌اَم
به اندازه‌يِ دنيا عاشق است
و چشمان‌اَم
سه‌هزاروپانصدوشصت‌ودودقيقه
در نگاهِ گرمِ تو سکوت مي‌کنند
تا گوشنده‌ترين چيزِ موجود باشم
برايِ هر صدايي از تو
حتا خش‌خشِ پيراهن‌اَت
و تو تا حالا خانه و خيابان و کوچه را دور زده‌اي
                    و مي‌رسي
                    از بهار
                             يا با برفِ زمستان
 
 
 
نظرات ()



صبح دولت
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٤/٤/۱٦

خوانش شعري از ميرزاآقا عسگري(ماني):

كاظم سبزي

ستاره در شن

شعر در گردباد

 

 

چنين كه بي تو من‌اَم

سرودن را ديگر چه سود؟

رامش‌گري بودم

اينك تن‌ها دهاني هستم

به شكل ِ نام تو در باد(1)

 

 

 

شعرِ ما در دو دهه‌يِ اخير دست‌خوشِ تحولاتِ بسياري بوده است، و از فراز و نشيب‌هايِ بسياري عبور كرده است. اكثرِ شاعرهايِ دو دهه‌يِ اخير خواسته يا ناخواسته از اين تحولات تأثير پذيرفتند و خود را به گونه‌اي واردِ اين جريانات نمودند، و حاصل اين شد كه اكنون مي‌بينيم: شعري كه پس‌پشت‌اَش حرف و حديث بسيار است امّا مانايي و ماندگاري‌اَش را هنوز كسي نمي‌تواند تضمين كند و يا شايد برايِ اظهارِ نظر كردن درباره‌يِ اين روند هنوز خيلي زود باشد و به اندازه‌يِ كافي از اين جريانات دور نشده‌ايم.

در هر حال شعري كه موسوم است به «شعرِ مهاجرت» از اين حركت‌ها و روندهايِ گاه و بي گاه و هنوز به تثبيت نرسيده كه بيشتر جنبه‌هايِ آزمايشي دارند تا زيبايي‌شناسانه، فاصله‌يِ بسياري دارد. شعري‌ست كه هنوز دردِ مشترك از لابه‌لايِ سطرهايِ آن حس شدني‌ست. شعري عاري از تصنع. «شعرِ مهاجرت» شعري‌ست با خصوصياتِ خاصِ خودش، كه توجيه‌هايِ جامعه‌شناسانه‌يِ خودش را داراست.

مقايسه‌يِ تطبيقي‌يِ«شعر مهاجرت»، با شعرهايِ توليد شده در دو دهه‌يِ اخير، در داخل و نيز ميزانِ موفقيت هر كدام، حتماً نتايجِ قابل توجهي خواهد داشت و به سؤالات بسياري پاسخ مي‌دهد كه قطعا ًراه‌گشا خواهد بود.

***

 

ميرزاآقا عسگري- (ماني) يكي از برجسته‌ترين و پركارترين شاعرانِ شعرِ مهاجرت است، كه از سالِ 1354 تاكنون بيش از يازده مجموعه‌يِ شعر و پنج كتاب بصورتِ نثر و چند كتاب برايِ كودكان و نوجوانان در آلمان، سوئد و امريكا به چاپ رسانده است كه قسمتِ اعظمي از «‌ادبياتِ مهاجرتِ» دورانِ معاصر را تشكيل مي‌دهد.

 

 

با هم نگاهي به شعر «گل زرد» از مجموعه‌ي «ستاره در شنِ» اين شاعر مي‌اندازيم و به بررسي‌يِ ويژگي‌هايِ آن مي‌پردازيم:

 

گل زرد

 

 

 

گاهي

بهانه‌اي كه برايِ سرودن نيست،

گلي زرد، خانه را مي‌افروزد

گلي كه زني عاشق را در خود نهفته دارد

و در دستاني شام‌گاهي به من ارمغان شده است

 

****

 

گاهي كه شعر به ديارِ سكوت مي‌كوچد،

و كلمه، ريگي گم‌شده در شن‌زار است،

گلي زرد

با گشايشِ پرهايش

خنياي مدهشانه‌يِ حوا را

در خانه مي‌نوازد.

 

****

 

غنچه‌اي بود،

آب‌هايِ جهان را كه نوشيد

پيرهن چاكيد و

زنِ غايب

از آن طلوع كرد

تا شب خيالم را درخشان كند

 

****

 

گاهي/ بهانه‌هايِ سرودن كه محو مي‌شوند،

سرخ‌گلي مي‌شوم

و چهره فرو مي‌برم در گلي زرد

كه شعري خوشبو را

در خانه‌اَم مي‌پراكند!(2)

......

اگر بخواهيم خصوصياتِ كلي‌يِ اين شعر را بيان كنيم شايد بتوان گفت: شعري‌ست به لحاظِ زباني ساده و بي آلايش، زود فهم و زيبا كه برايِ جنجال بر پا كردن و مباحثِ حاشيه‌اي‌يِ ادبيات سروده نشده است. «گاهي/ بهانه‌اي كه برايِ سرودن نيست» واقعاً چه اتفاقي مي‌‌افتد؟ «گلي زرد، خانه را مي‌افروزد» به همين سادگي و رواني، بافتِ كلي و پيوندِ دروني‌يِ ديگر عناصرِ اين شعر به همين صورت است و اين لحنِ روان تا انتهايِ اثر حفظ مي‌شود و به مخاطب نويد فضايي آرامش‌بخش و به دور از جنجال را مي‌دهد. «كوچ كردن شعر به ديار سكوت» باغنايِ موسيقيايي‌يي كه دارد و «نوشيدنِ آب‌هايِ جهان» اين آرامش را مسلم‌تر مي‌كنند.

ارتباطِ ماهوي‌يِ «گلِ زرد» با «زني عاشق» از يك سو در بندِ نخستِ شعر و «گلي زرد» و «خنيايِ مدهشانه‌ي حوا» در بندِ دومِ شعر، به گونه‌اي حاكي از يك چيزِ گم شده است و حس تعليقي خاص و زيبا را در نهايتِ كار به بار مي‌نشيند. چيزي كه هم در شعر هست و هم نيست و همينش زيباست. با خواندنِ اين شعر مخاطب، هم حس مي‌كند كه شعر خوانده است، و هم حس مي‌كند كه شعر نخوانده است. شعر مي‌خواند چون روايتِ «گل زرد» و «دستان شامگاهي» و «خنيايِ مدهشانه‌يِ حوا» را درك مي‌كند، و شعر نمي‌خواند چون بهانه‌اي برايِ سرودن نيست و شعر به ديار سكوت كوچيده است.

عناصرِ موجود در اين شعر در سطرهايِ مختلف، آن‌قدر به هم نزديك مي‌شوند كه خود، آن ديگري مي‌شوند و گاه آن‌قدر از هم فاصله مي‌گيرند كه به نفيِ هم‌ديگر مي‌پردازند. البتّه به گونه‌يِ زيبايي‌شناسانه‌اي كه خاصِ اكثر كارها در مجموعه‌يِ «ستاره در شن» مي‌باشد. و اين خود در نهايت، باعث التذاذِ افزون‌تري در مخاطب مي‌شود و حس زيبايي‌شناسانه‌يِ وي را بيشتر تحريك مي‌كند تا جايي كه در ادامه‌يِ كار مي‌خوانيم:

«پيرهن چاكيد و- زنِ غايب- از آن طلوع كرد». زنِ عاشق اكنون به زنِ غايب تبديل شده است. با اندكي تأمل بيشتر پيوند بين «عشق» و «غياب» را به گونه‌اي تجريدي حس مي‌كنيم كه حاصلِ ديدِ منحصر به فردِ شاعر از دريچه‌يِ خودش به جهان است.

دو عنصرِ «زن» و «گل زرد» در اين سطرها، چنان در هم تنيده شده‌اند كه تفكيكِ‌شان از هم ناممکن است تا آن‌جا كه در نهايت مي‌خوانيم:

«گاهي

بهانه‌هايِ سرودن كه محو مي‌شوند،

سرخ گلي مي‌شوم

و چهره فرو مي‌برم در گلي زرد

كه شعري خوشبو را

در خانه‌ام مي‌پراكند!»

 

 

بطور كلي اشعارِ مجموعه‌يِ «ستاره در شن» همه اين خصوصيات را دارا هستند. اين در هم‌تنيدگي‌هايِ شاعرانه، نفي شدنِ عناصر توسطِ همديگر و دوباره به هم پيوستنِ‌شان، زباني نرم و لطيف، و تا حدودي آركائيك، و مضمون‌هايي آميخته با دردي پنهان در اكثر كارهايِ اين مجموعه ديده مي‌شوند. در هر حال «ستاره در شن» وقتي «شعر در گردباد است» كورسويِ اميدي مي‌تواند بود تا باور كنيم چيزي به اسم «شعرِ سالم» هنوز هم وجود دارد.

 

 

توضيحات:

1 – مجموعه‌يِ ستاره در شن، ص‌94، شعرِ: «ترانه‌يِ تنهايي»

2 – همان ص‌41

 

 

 

 

 

نظرات ()



جا خالی نباشه
نویسنده: کاظم سبزى - ۱۳۸٢/۱٠/٢٦

 

(1)

 

 

از خوداَم دور شده‌اَم

خوداَم رفت

برايِ هميشه

خودم مُرد

با همين دست‌ها دفنش كردم و

با همين چشم‌ها ديدم

 

ثانيه‌ها را مي‌خواست كه بايستند

سرطانِ آبي تمامِ وجودش را گرفته بود

 

رويِ برگ‌هايِ باران خورده‌يِ آبان

رويِ ماهِ من

خيسِ خيس شد

بويِ برگ‌هايِ باران خورده‌يِ آبان

بويِ ماهِ زرد مي‌آمد

وَ خِس‌خِس‌كُنان و ماهوت‌كشان

ايگناسيويِ شرقي فاصله مي‌گرفت

از خودش

از ميانِ فكرها

            درخت‌ها سنگ داده بودند

بويِ برگ‌ها مي‌آمد و دور مي شد.

مهر‌آبادـ29/7/1382

 

 

 

 

 

 

(2)

 

 

گاهي كه يادِ تو مي‌اُفتد و ترك بر مي‌دارد سرم

به سرم هوايِ دوتا تنِ تنيده در هم مي‌زند

كه از تفاله‌يِ تلخِ ايام

فالِ قهوه مي‌گيرند

ـ قابِ عكسِ قشنگي‌ست و تو داد زدي

: نه... نه...

            تنها اين كه از هم قهوه‌فال‌اِستانده باشيم

            اگر مي‌خواهي عاشق نباشيم

            تنها نمردن بس است

بخاطرِ عشق

باز تلاش كه مي‌كنم:

قاشق از بشقابِ دوتايي هنوز

غذا مي‌آورد بالا

رويِ ميز

شطرنج و چند پياده نظام

كه دير نيست سوارِمان شوند.

 

در پرده‌يِ يكم:

پنجره‌ها مي‌گشايند

سوزي تشريف‌آوران

سوز‌ناكي‌يِ چاي را يخ‌مي‌بندد و

آن سر كه به يادت آن گوشه افتاده است

ميانِ اطاقِ نيمه پر از بلورِ «دوستت دارم»

آب مي‌شود و هوا مي‌رود

اين‌سر پياده‌نظامِ پرده هم

لته و پاره‌هايِ ابرازِ عشق را

پوتين باران مي‌كند.

مهرآبادـ 19/10/1382

نظرات ()