مرد بی نام
شاخهای در پائیز
... ... ... ... خشکخشک عموزادهاَم مینامد
در کودکیاَم خیابانی هست
... ... ... ... با یخهای شکسته و چکمه
مسیری که بی اسم آنجا ماند و
از دنیا من شد این که اینجاست
آن که زمستان میروبد و
در کوچههای اینسوی یک انقلاب
در رختخوابی از آهنپاره و شیشههای خرد
هنوز
... ... .. هر بهار جشنی و تولدی تازه میگیرد